پارت هشتاد :

یک ربع بعد از رفتن سویل، دیدم در می‌زنند. در را باز کردم حسن را دیدم. همان پسرک سندروم دان. گفتم: حسن؟ سلام. تو اینجا چی کار می‌کنی؟
حسن گفت: سویلو اذیت می‌کنن.

از ترس این که هفت آمده باشد، دلم ریخت و در خانه را نیمه باز ول کردم و با دمپایی دویدم سمت میدان. دیدم سویل روی زمین افتاده و اشکش درآمده. چند تا پسر علاف هفده هجده ساله هم آن طرف‌تر دارند به او می‌خندند. بازویش را گرفتم: چی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    0

    خب این بحث بیخودی که سودا راه انداخت اتفاقا حرف خیلی از خانوماست که نویسنده جان با ظرافت بهش پرداخت.... 😀

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥲

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    ای بابا الکی الکی دعوا درست کرد سودا .. یاسر بیچاره

    ۲ ماه پیش
کپی شد!