شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد :
یک ربع بعد از رفتن سویل، دیدم در میزنند. در را باز کردم حسن را دیدم. همان پسرک سندروم دان. گفتم: حسن؟ سلام. تو اینجا چی کار میکنی؟
حسن گفت: سویلو اذیت میکنن.
از ترس این که هفت آمده باشد، دلم ریخت و در خانه را نیمه باز ول کردم و با دمپایی دویدم سمت میدان. دیدم سویل روی زمین افتاده و اشکش درآمده. چند تا پسر علاف هفده هجده ساله هم آن طرفتر دارند به او میخندند. بازویش را گرفتم: چی

لطفا صبر کنید...

فریده
0خب این بحث بیخودی که سودا راه انداخت اتفاقا حرف خیلی از خانوماست که نویسنده جان با ظرافت بهش پرداخت.... 😀